ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
671
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
همهء امرا و حجاب از مماليك خود و ديگران را گرد آورد . از آن جمله بود : اينبك [ 1 ] البدرى امير آخر [ 2 ] ، طغيتمر [ 3 ] النظامى و ارغون تتر [ 4 ] كه در عباسيه در شكار بودند . اينان نيز به دو پيوستند و الملك الاشرف را خلع كردند و برادرش انوك [ 5 ] را به سلطنت برگزيدند و او را الملك المنصور لقب دادند . خليفه را نيز احضار كرد و او فرمان امارتش داد و آمادهء نبرد شد . الملك المنصور در جزيرة الوسطى در ساحل دريا لشكرگاه خويش برپا كرد . جماعتى ديگر از امرا كه در نزد سلطان بودند و به هواى يافتن مقام و امارتى به او گرايش داشتند به وى پيوستند ، چون بيبغا العلائى داواتدار و يونس الرماح و كمشبغا [ 6 ] الحموى و خليل بن قوصون و يعقوب شاه و قرابغا البدرى و آقبغا الجوهرى . سلطان الملك الاشرف شعبان صبح آن روز از طرانه حركت كرد و به قصد دار الملك لشكر بياراست و به كرانهء آب رسيد و ديد از كشتيها نشانى نيست . آنجا خيمه زد و سه روز درنگ كرد . يلبغا و يارانش در روبروى ايشان در جزيرة الوسطى بودند و آنان را زير باران تير گرفته بودند و به منجنيق سنگ مىافكندند و صاعقههاى نفط پرتاب مىكردند . كم كم بر توان رزمى الملك الاشرف بيفزود زيرا برخى از ياران او زورقها و كشتيها را سوار مىشدند و پاروزنان بدين سوى مىآمدند . بيشتر اينها غرابهايى بودند كه يلبغا ترتيب داده بود . سلطان و يارانش بر اين كشتيها و زورقها سوار شدند و به جزيرة الفيل رفتند . در آنجا لشكر خود را تعبيه داد . از سپاهيان و ديگر متابعان او بسيط زمين پوشيده بود . از گرد لشكر او ابرى انبوه بر سر لشكر يلبغا سايه افگنده بود . لشكر به دفاع پيش آمد لشكر سلطان نبردى مردانه را آغاز كرد و دشمن را پراكنده نمود . يلبغا هراسان از هر سو مىدويد . خود را به مسجد ميدان رسانيد . دو ركعت نماز بر در مسجد به جاى آورد و همچنان مىرفت و مردم سنگبارانش مىكردند تا به خانهء خود رسيد . سلطان همچنان با لشكر خود به قلعه آمد و به قصر داخل شد و از پى يلبغا فرستاد . او را بياوردند و به زندان قلعه در بندش نمود . باقى روز را در زندان بود . چون شب در رسيد مماليك از زنده ماندن او بيمناك شدند و نزد سلطان آمدند و او را طلب كردند در حالى كه در دل قصد كشتن او را داشتند . سلطان او را فراخواند . يلبغا همچنان متضرعانه به سلطان نزديك مىشد . يكى از غلامان شمشير بركشيد و سر از بدنش دور نمود . جماعتى از ايشان كه بيرون قصر ايستاده بودند در كشته شدن او ترديد مىكردند و مىخواستند سر بريدهء او را به چشم خود ببينند . سر را به دست ايشان دادند . يك يك مىگرفتند و در آن نگاه مىكردند . آخرين كس
--> [ ( 1 ) ] متن : آيبك . [ ( 2 ) ] متن : امير ماخوريه . [ ( 3 ) ] متن : يقتمر . [ ( 4 ) ] متن : ططن . [ ( 5 ) ] متن : اتوك [ ( 6 ) ] متن : كمشيقا .